محمد حسين بن محمد هادى عقيلى علوى شيرازى

797

مخزن الأدوية ( ط . ج )

مسمى به ياقوتى و مفرح آن در قرابادين كبير ذكر يافت . فصل الياء مع الباء الموحده يبروح به فتح يا و سكون باى موحده و ضم راى مهمله و سكون واو و حاى مهمله لغت سريانى به معنى ذو الصورتين است . ماهيت آن : اسم سريانى جنس اشياى زوجيت در خلقت و شامل بيخ لفاح و ثمر اقسام آن است و از مطلق آن مراد قسم جبلى آن است و چون بيخ هر نوع لفاح كه بزرگ باشد بشكافند در آن شبيه به دو صورت انسان مشاهده مىگردد لهذا آن را مسمى به اين اسم نموده‌اند و بيخ لفاح جبلى ادنى مشابهتى به صورت انسان دارد به خلاف آن كه مشابهت تام دارد و بعضى آن را مختص به بيخ سراج القطرب دانسته‌اند . يبروح الصنم به فتح صاد و نون و ميم . ماهيت آن : بيخ لفاح برى است به شكل دو انسان كه روبروى يكديگر گذاشته باشند و آن را مهره گياه و سگ كن نيز نامند جهت آنكه ميان عوام مشهور است كه هر كه آن را قلع نمايد هلاك مىگردد لهذا بعضى بعد از خالى كردن اطراف بيخ آن ريسمانى بدان بسته بر گردن سگى و آن سگ را رم مىدهند تا به حركت آن بيخ كنده شود و گفته‌اند كه اصلى ندارد و نبات آن شبيه به تعليق است كه به تركى كن نامند و به قدر ذرعى است و برگ آن شبيه به برگ انجير و باريك‌تر از آن و ثمر آن سرخ و به قدر زيتون و در بو شبيه به ميعه سايله و گل آن سفيد و گويند در شب مىدرخشد و بيخ آن شبيه به صورت دو انسان باشد روبروى هم و مستور به ليفهاى اشقر شبيه به موى به خلاف ساير اقسام بيخ لفاح كه ليفهاى مذكور ندارد و مادام كه سر اين صورت را جدا نكنند قوّت آن تا شصت سال باقى مىماند و گفته‌اند كه يبروح به معنى صنم طبيعى است يعنى نباتى كه در صورت شبيه به انسان باشد اعم از آنكه معنى آن اسم موجود باشد يا غير موجود و بسيارى از اسما دلالت مىكند بر معنى غير موجوده و صورت يبروح موجود خشبى است اغبر از قسط بزرگتر و بيخ آن لفاح برى است . ديسقوريدوس گفته بعضى مردم آن را فطيمس و بعضى موقولن و بعضى درقيانا ناميده‌اند يعنى بيخ مهيج حب و آن دو صنف مىباشد يكى معروف به ماده و رنگ آن مايل به سياهى و خشبى و برگ آن شبيه به برگ كاهو و از آن باريكتر و كوچكتر و با زهومت و ثقيل الرايحه و منبسط بر روى زمين و نزديك برگ آن ثمرى شبيه به تفاح و از آن كوچكتر و خوشبو و در آن تخم شبيه به تخم امرود و بيخ آن بزرگ و دو عدد يا سه عدد متصل به هم و ظاهر آن سياه و باطن آن سفيد و بر آن پوستى غليظ و ساقى و صنف دويّم موصوف به ذكر و بعضى مردم اين را موريون نامند و برگ اين سفيد و املس بزرگ عريض شبيه به برگ سلق و لفاح آن دو چند بيخ ماده و به قدر خيارى و رنگ آن زعفرانى خوشبو و ثقيل الرايحه و راعيان آن را مىخورند و سبات ايشان را عارض مىگردد و بيخ آن شبيه به ماده يعنى به صورت انسان ماده است و از بيخ صنف ماده آن اندك طولانىتر و بىساق و نيز صنفى در اماكن سايه‌دار و گودالها مىرويد برگ آن كوچك و عريض و طول آن به قدر شبرى و بىساق و بيخ آن به سطبرى ابهامى و طولانى و سفيد و بىگل و ثمر و اين قوىترين اصناف يبروح الصنم است و صاحب اختيارات بديعى گفته كه در حدود گرم سير شيراز نزديك به قلعه شهريار نوعى يبروح به هم مىرسد طول آن از يك وجب كوتاه‌تر و با دست و پا و رنگ آن سفيد و بهترين آن اقوى فربه آنست و گاه عصاره پوست صنف نر آن را در هنگام ترى و تازگى كوبيده و فشرده در ظرف سفالى و در آفتاب خشك نموده اقراص مىسازند و گاه عصاره بيخ آن را گرفته چنانچه از پوست آن به دستور خشك مىنمايند و در قوّت ضعيفتر از عصاره پوست بيخ آنست و بعضى پوست بيخ آن را كوفته به ريسمان كتانى پيچيده مىآويزانند تا خشك گردد و بعضى بيخ آن را طبخ مىدهند با شراب تا آنكه دو ثلث آن برود و صاف مىنمايند و منعقد مىگردانند و گاه دمعه آن را استخراج مىنمايند بدين نحو كه بيخ آن را چند جا خراشيده ظرفى بدان نصب مىنمايند تا دمعه آن در آن مجتمع گردد و عصاره آن قوىتر از دمعه آنست و از هرمس نقل نموده‌اند كه بهترين زمان قلع آن آنست كه مريخ در خانه شرف يا در خطى از خطوط شرف و متصل به سعدين و يا به يكى از سعدين و با قمر در يك برج باشد و روز سه شنبه وقت طلوع آفتاب بهتر از ساير اوقات است . طبيعت آن : سرد و خشك در دويّم و با اندك قوّت حرارت و با رطوبت فضليه و بعضى سرد در اول سيّم و خشك در آخر آن دانسته‌اند . افعال و خواص آن : پوست بيخ آن مقوى و مجفف و مخدر و مغز بيخ آن ضعيف و برگ آن تر و خشك هر دو مستعمل و گفته‌اند هر عضو قسم ماده آن دواى همان عضو مردان است و بالعكس يعنى هر عضو قسم نر آن دواى زنان است . * اعضاء الرأس و العصب * آشاميدن آن مسبت و منوم و چون در شراب اندازند سكر شديد آورد و بوييدن آن نيز باعث سبات و حمول آن در مقعده نيز و اين خاصيت مخصوص به سفيد الورق بىساق آنست كه ذكر يافت و اكثار آن شرباً و شماً باعث سكته و گاه شرابى از آن مىسازند براى ازاله سهر به اين نحو كه سه من از پوست بيخ